عبدالله مستوفى

433

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

ممتاز الدوله بود كه با خنده به من گفت : » همهء اين آتشها از گور شما بلند مىشود » . سوارهء كاشى اما سوارهء كاشى چه بود ؟ من در رسالهء ابطال الباطل كه بر رد قرارداد وثوق الدوله و بدون امضاى خود نوشته‌ام ، به اين موضوع اشاره كرده‌ام . نايب حسين يكى از اشرار كاشان بود كه بدبختى دامنگير او شده ، در زمان محمد عليشاه و دورهء مشروطهء اول ، بناى ضديت را با اوضاع جديد گذاشت . در ابتداى امر به جهت سرگرمى دولت و ملت و نزاعهاى موضوعى استبداد و مشروطه و بىاهميتى اين موضوع كسى پاپى او نميشد ، سهل است ، در استبداد و طرف دولت محمد عليشاه نوازشهائى هم ديد و جريتر شد . همين كه دورهء تجديد آزادى رسيد ، بازهم به همان خيالات دورهء مشروطهء اول باقى بود و تصور ميكرد اين اوضاع اين دفعه هم دوامى نخواهد كرد . به همين جهت با پسرش ما شاء اللّه كه خود را خان و سردار هم ميخواند ، بناى ضديت را با اوضاع جديد گذاشت . هروقت عده‌اى براى قلع‌وقمع اين پدر و پسر ميرفت ، كاشان را تخليه ميكردند و بكويرهاى اطراف پناه ميبردند . نيروى دولتى كه برميگشت ، با عدهء خود برگشته در كاشان به همان كارهاى سابق خود ميپرداختند . كم‌كم كار اين نايب حسين و بخصوص پسرش ، از ضديت با مشروطه آن هم فقط در شهر كاشان تجاوز كرده متعرض دارنده‌هاى حول‌وحوش ، چه در كاشان و چه در اطراف ، هم ميشدند . حتى تا اردستان و بلوكات يزد هم ميرفتند و مردم آنجاها را هم سر و كيسه كرده برميگشتند . شاهزاده عين الدوله و هيئت دولت وقت صلاح ديدند كه از ماشاء اللّه خان قراسوران‌باشى بسازند و حقوقى بعنوان مستحفظ راه به او داده و مطيعش بكنند . با قول‌وقرار و مهر كردن قرآن ، ماشاء اللّه خان با سوارهاى خود بتهران آمده چندى در پايتخت اقامت كرد . ولى در قول‌وقرار و مهر خود به قرآن پادار نبود ، اكثر نقض عهد ميكرد و بقول خودم در ابطال الباطل ، از لفت‌وليس بدش نميآمد . تا وثوق الدوله به شرحى كه در همان رساله نوشته‌ام ، در كابينهء قرارداد او را بتهران خواند . اين‌بار رئيس الوزراء بد عهدى كرد و پدر و پسر را اعدام نمود و باز بقول خودم در آن رساله خوب كارى كرد . زيرا اين موضوع خيلى براى آزادى مايهء سرشكستگى بود كه يك مشت اشرار دور يك بيسروپا جمع شده مدت ده دوازده سال با دولت بجنگند و دولت باوجود قشونكشيهاى متعدد ، از عهدهء آنها برنيامده و بالاخره مجبور شود با آنها آشتى كند . حتى در همين حال آشتى هم آنها دست از خرده كاريهاى زمان قبل خود برنداشته هم از دولت هم از مردم باج سبيل بگيرند . خلاصه ، موضوع قهر شاهزاده چيز مهمى نبود و در همان مجلس با مرنار مذاكره شده ، قرار پرداخت حقوق سوارهء كاشى را دادند ولى شاهزاده از فرط غضب كه تيرش در موضوع هوار شدن سر انبار غله به سنگ خورده بود ، تا دو سه روز ديگر به حال قهر باقى بود تا مصلحين خيرانديش ميانه افتادند و شاهزاده آشتى كرد . بعدا كه تحقيق كردم ، اين همه عشوه‌هاى شترى و نازوغمزهء بى مورد ، بواسطهء بندوبستى بوده كه شاهزاده با روسها داشته و ترسهاى مرنار هم از او به همين جهت بوده است . همقطاران او هم كه متوجه مطلب